بهار حرف کمی نیست

به نام خدای خوب، خدای مهربان

بهار حرف کمی نیست ما نمی‏فهمیم
زبان تازه تقویم را نمی‏فهمیم

 


درخت پا شد و زخم زمین مداوا شد
هنوز چیزی از این حرف‏ها نمی‏فهمیم

 

چرا از آب نگفتن؟ چگونه نشکفتن؟
چگونه این همه اعجاز را نمی‏فهمیم

 

نشسته بر سر هر کوچه یک تذکّر سبز
دلا! قبول نداریم، یا نمی‏فهمیم؟

 

نگاه باغ، پر از بازی پرستوهاست
دل عبور نداریم یا نمی‏فهمیم

 

زمان، زمان بروز صفات باران است
چگونه باز نگوییم ما نمی‏فهمیم

 

 

/ 8 نظر / 14 بازدید
مهدی

بهار حرف کمی نیست ... [گل]

پالیزبان

سلام ز ترس بس مباداهای یک شام پناه بر کوچه ی غربت نمودم بسوی خویشتن درها ببستم به روی خویشتن درها گشودم ! بهارت تا باد بهاری باد بدرود

پالیزبان

سلام امید که خوب باشید و هماره بهاری . بدرود

پالیزبان

سلام تو در کجای آن دور تو در کجای آن غربت و در کدام خطه ناکجا و برای کدامین مقصود نامقصود اینهمه دور افتاده ای !؟ بدرود

پایزبان

سلام گویا فقط روح سرکردان من مانده است و این خطه ی پاییز صفت و گویا راقم سطور در خلسه عرفان , شرح امثله را به زانو نشسته است به گمانم , در زمانی نه چندان دور ؛ فرزند دیروزت قلمی به دست می گیرد و مادر را می نگارد . بدرود

پاليزبان

درود فعل هايي در زندگي هستن كه صرف مي شوند ولي خوانده نمي شوند و رخدادهايي هستند كه جزر و مدشان در هيچ ساحل دريايي لنگر نمي اندازد . در زندگي روزهايي هست كه پيش از زادنش به دست فراموشي رفته است كاش بياييد فصل دبستان هاي ديروز كاش بياييد سارا انار دارد بابا نان داد و كاش .... بدورد

پالیزبان

درود بهار امد و تو همچنان در زمستانی سرد خفته ای تو هنوز با گاهواره فرزندت بازی های مادرانه می کنی یکبار به نرمی گوش ت آرام و آهسته گفتم که دوستی را حقی ست به بلندای کوه ها , به عمق اقیانوس ها و صبوری گل های در خار مانده . بهار آمد و تو هنوز در حوالی میدان فاطمی و با روپوشی سپید بدنبال بیماری می گردی که سال هاست دار فانی را وداع گفته است . تو هنوز که هنوز ....